X
تبلیغات


۩ ۩ ohoooo0o!!! ۩ ۩


۩ ۩ ohoooo0o!!! ۩ ۩

!؟؟

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و...>>ادامه...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 22:19 توسط féяêshtéhj0oon|

اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند

این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

اینجا گدا همیشه طلبکار می شود


اینجا که آمدی کرمش فرق می کند


شاعر شدم برای سرودن برایشان


این خانواده، محتشمش فرق می کند


“صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین”


عیسای خانواده دمش فرق می کند


از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش


معلوم می شود حرمش فرق می کند


تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش


حتی سیاهی علمش فرق می کند


با پای نیزه روی زمین راه میرود


خورشید کاروان قدمش فرق می کند


من از حسینُ منی پیغمبر خدا


فهمیده ام حسین همش فرق می کند

شاعر: علی زمانیان

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 18:25 توسط féяêshtéhj0oon|

خدایا چرا فراموشم کردی؟

من بنده بدیم ؟ میدونم ، اطاعتت نکردم ؟ میدونم ، ولی من بنده ام و تو خدایی پس چه فرق من و چه

 فرق تو ؟ خدایا جنبه ام کمه ؟ میدونم ، ولی خسته شدم . ای خدا منو ببر من احمقم ، بیشعورم ،

 ترسو و بزدلم جرات خودکشی ندارم . تو منو ببر ... بابا یه بار استثنا قائل شو و منو ببر . داغونم توکه

 بهتر از بقیه میدونی . خرد شدم . خوردم کردن . با اون نگاه ها ، با اون حرفها ، خدا بسه .. خدا باهات

 حرف دارم .. خدا بیا .. بیا و گوش کن .. یه بار فقط یه بار . بابا دیگه نمیخوام ادامه بدم . از هرچی آدم

 نامرد و بیشرفه بدم میاد .. از آدمای آدم نما بدم میاد  .. کمکم کن ! چقدر بیام بگم کمکم کن .. من

 دستامو بلند کردم چرا نمی گیریشون ؟ به دادم برس توکه دادرس همه ای منم یکی از بقیه ، منم یکی

 از بنده های خر و زبون  نفهمت مگه کمن ؟ چرا باید مال من اینجوری بشه ؟ صلاحشو نه

میدونمو نه می فهمم فقط میدونم  که نمی تونم حلش کنم  نمی تونم .. به دادم برس .....

میدونی خدا دلم گرفته میدونی که دیگه این تن زخم خورده من دیگه تحمل راه رفتن ونداره
 
خدایا میدونم میدونی که چقدر دلم برات تنگ شده میدونم که میدونی چقدر دلم میخواد بیام
 
پیشت میدونم...

خدایا چرا به من بال ندادی تا هروقت دلم گرفت بپرم بیام پیشت خدایا چرا حسرت یه بال و تو
 
دلم گذاشتی چرا حسرت یه پرواز و تو دلم گذاشتی چرا....

خدا چرا من و توی این دنیای غریب تنها گذاشتی ؟ خدا چرا به من چشمی ندادی که ببینمت؟
 
حالاکه تنهام نگم هیچ کسی و ندارم اینقدر از بی کسیم گله نکنم خدایا چرا نمیبینمت چرا
 
احساس میکنم تو هم تنهام گذاشتی چرا حالا که همه رفتن خدا تو هم من و تنها گذاشتی چرا...

خدا چرا صدام و نمیشنوی خدا مگه من بندت نیستم پس چرا جواب من و نمیدی ؟ مگه نگفتی
 
هرکی در خونه ات و بزن جوابش ومیدی مگه نگفتی هرکی گریه کنه هرکی با خلوص نیت بیاد
 
در خونه ات حاجتش و روا میکنی خدایا مگه من کم گریه کردم مگه من توبه نکردم مگه من با
 
تمام وجودم در خونه ات نیومدم پس جواب من چی شد ؟؟

خدا مگه خودت نگفتی از رگ گردن به ما نزدیک تری پس چرا ذخمای من و نمیبینی چرا
 
حرفای من و نمیشنوی چرا تو دستم ونمیگیری چرا حالا که خوردم زمین نمیتونم بلند شم
 
دستم و نمیگیری بلندم کنی مگه تو این نزدیکیا نیستی پس چرا نمیبینمت چرا احساست نمیکنم چرا ...

خدا چرا بالم ندادی حالا که دوری خودم بیام کنارت چرا یه بال ندادی هروقت که خسته شدیم
 
بیایم کنارت خدایا چرا بال ندادی اما آرزوی پروازو تو دلمون گذاشتی

خدا اگه تو فراموشم کردی اگه تو دیگه دوستم نداری اما بدون که خدا من تورو خیلی دوست دارم خیلی...

 

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 0:12 توسط féяêshtéhj0oon|

 

ترکه به یه خانمی میگه ببخشید اسم شما چیه؟ خانمه میگه من فاطمه هستم ولی صدام میکنن فاطی. ترکه میگه خوب شد

کوثر نیستی!... بقیه ادامه...>>>



 

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 15:43 توسط féяêshtéhj0oon|
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 17:24 توسط féяêshtéhj0oon|

شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید:چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت:عشق یعنی همین!


Animation love

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 21:13 توسط féяêshtéhj0oon|
 چطوری جوون بمونیم؟

HydroForum ® Group

1-اعداد و ارقام غیر ضروری رو دوربنداز!

این اعداد شامل سن ، قد و وزن میشه


بگذار دکترها راجع به این عددها نگران باشن


خوب واسه همینه که بهشون ویزیت می دی.


...>>بقیه تو ادامهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد>>

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 20:1 توسط féяêshtéhj0oon|
رمز داره عزیزم>>>...

A Kiss For You


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 22:17 توسط féяêshtéhj0oon

عشـق مـيـان دو فـرد طــي چنـــدين مرحله متفاوت تكامل مي يـابد كه به مـنـظور بــقاي عشق هر كدام ازاين مراحل اهميت خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل:
مجذوب شدن، دلربايي، هوس (اشتياق مفرط)، صميميت و تعهد است:

بقیه تو ادامه مطلبه...برو تو ادامه ...زودباش بینم


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 20:56 توسط féяêshtéhj0oon|
شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےپسر کوچکی وارد مغازه ای شد،جعبه ی نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه

ی تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن  شماره.مغازه دار متوجه پسر شد و بی اختیار به مکالمات پسر گوش داد.

پسر از کسی که گوشی را در آنطرف خط برداشت،پرسید:خانم،می توانم خواهش کنم که کوتاه کردن چمن های

حیاط خانه تان را به من بسپارید؟!

زن پاسخ داد:کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.

پسرک گفت:خانم،من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد!

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد:خانم،من پیاده رو و جدول جلوی خانه تان را هم برایتان جارو می کنم . در

این صورت شما در روز یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.

مجددا زن پاسخ منفی داد.

پسرک در حالی که  لبخندی بر لب داشت گوشی را گذاشت.

مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود،به سمتش رفت و گفت:پسر....از رفتارت خوشم آمد؛به خاطر اینکه

روحیه ی خاص و خوبی داری،دوست دارم کاری به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون!من فقط داشتم عملکرد خودم را می سنجیدم.من همان کسی هستم که برای این

خانم کار می کند.

 

به نظر شما آیا ما هم می توانیم چنین پاسخی را از کسانی که برایشان کار می کنیم بشنویم؟

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 20:21 توسط féяêshtéhj0oon|

                     

                   

                      تفاوت بین کسی که دوستش دارید با کسی که عاشقش هستید

 

1- هنگام دیدن کسی که عاشقش هستید تپش قلب شما زیاد می شود و هیجان زده هستید

اما هنگام دیدن کسی که دوستش دارید احساس سرور وشادی میکنید .

2- هنگامی که عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولی هنگامی که کسی را دوست

دارید زمستان زیباست.

3- وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه میکنید خجالت میکشید

ولی هنگامیکه به کسی که دوستش دارید می نگرید لبخند میزنید.

4- وقتی در کنار معشوق خود هستید نمیتوانید هر آنچه را که در ذهن دارید

بیان کنید اما درمورد کسی که دوستش دارید این توانایی را دارید .

5- در مواجه با کسی که عاشقش هستید دست وپای خود را گم می کنید

اما در برابر کسی که دوستش دارید ابراز وجود می کنید.

6- شما نمی توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید خیره شوید

اما می توانید در حالی که لبخند بر لب دارید به چشمان کسی که دوستش دارید نگاه کنید.

7- وقتی معشوق شما گریه می کند شما نیز گریه می کنید

اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردنش دارید.

8-احساس عاشق بودن در نگاه است ولی دوست داشتن در کلام

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 20:55 توسط féяêshtéhj0oon|

 

دختر و پسری با سرعت 120 کیلومتر سوار بر موتور ...

دختر به پسر : تو رو خدا یواش تر من میترسم

پسر : نه خوش میگذره

دختر : نه خوش نمیگذره خیلی وحشتناکه... خواهش میکنم...

پسر : پس بگو دوسم داری 

دختر : باشه باشه، دوست دارم... حالا خواهش میکنم ارومتر

پسر : میتونی کلاه ایمنی منو برداری بزاری سرت؟ اذیتم میکنه

دختر : باشه

پسر : حالا محکم منو بگیر ...

روزنامه روز بعد : موتور سیکلتی با سرعت 120 کیلو متر به ساختمانی اصابت کرد. این موتور دو سر نشین داشت، اما فقط یک نفر نجات یافت!

حقیقت :این بود که پسری که سوار موتور بود متوجه شد که ترمز بریده، اما نخواست دختره بفهمه... در عوض خواست که یک بار دیگه بشنوه که دختر دوستش داره ... برای اخرین بار !

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 20:44 توسط féяêshtéhj0oon|

  بعضی عشق ها مثل قصه نوحه (طرف از ترس طوفان مياد سراغت)

 
  بعضی عشق ها مثل قصه ی ابراهيمه
(بايد همه چيزتو براش قربانی کنی)


  بعضی عشق ها مثل قصه مسيحه
(آخرش به صليب کشیده میشی)

  اما بيشتر عشق ها مثل قضيه موسي است

         (يه کم  که دور ميشی يه گوساله جاتو میگیره) 

 

 

            

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 20:37 توسط féяêshtéhj0oon|

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید... زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..."شوهرش به سختی‌ گفت:_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...)_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!_آره اونم یادمه... مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.....

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 20:30 توسط féяêshtéhj0oon|
 

از همان ابتدا دروغ گفتند!

مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" می شویم؟!

پس چرا حالا "من" این قدر تنهاست!

از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!...

اصلا این "او" را که بازی داد؟!...

که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!

می بینی

قصه ی عشقمان!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 20:28 توسط féяêshtéhj0oon|
 
  پسر به دختر: ديگه تموم شد !
دختر: به همين زودي عوضي؟ ميدونستم اينقدر پستي، واسه همين با 3 تا از دوستات بودم ...!!!
پسر:من فيلمو گفتم
دختر:اه ببخشيد شوخي کردم
پسر:خفه شو..  ...  ...  ...
 
 
                         
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 18:25 توسط féяêshtéhj0oon|


قالب وبلاگ Ainaz